قوچکندی
یاشار ××× قوچکندیدن ××× یازار (خاطرات دوران کودکی)
جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴
تفرش ...  

تفرش 

سیزده بدر امسال فرصتی بود تا سری به شهر کوچک وزیبای تفرش بزنیم 

 

 

 

مقبره پروفسور حسابی 


  

 

نمایشگاه صنایع دستی   


 

پارک حکیم نظامی   


 

 

حسینیه ششناو     


 

مسجدجامع  


 

آستان مقدس امامزاده محمد (ع)  


 

میدان طبرسی   


 

یادمان شهدای گمنام   


 

آستان مقدس امامزاده احمد (ع) در روستای کوهین   


 

پارک جنگلی تفرش   


 

منطقه گردشگری شهر دستجرد

جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴
تهران 94 ...  

 

تهران 94  

  

 

 

 

پارک ژوراسیک 

 

 

 

 

پل طبیعت  

 

  

هوای پاک 


 

موزه دفاع مقدس

شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴
نوروز 94 ...  

 نوروز 94 مبارک

 

جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳
سواحل خلیج فارس ...  

 سواحل خلیج فارس 

اسفند  93

 

 

 

 

 

هتل دلوار بوشهر

چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳
روباه و خروس ...  

روباه و خروس  

یادش بخیر ، من چقدر  این روباه و خروس را با کاغذ آغشته به نفت کپی کردم و چقدر از روی درسها  مثل این درس مشق نوشتم . 

 

شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳
منوریل قم ...  

منوریل قم  

93-11-16

 

چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳
تولدباران ...  

تولدباران 

 

دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳
مادر بزرگ ...  

 مادر بزرگ 

 

امروز 29 صفر سال 93 مصادف با سی و دومین سالگرد وفات مادر بزرگ مادر یمه 

بانوی بسیار مومنه ای بود 

روحش شاد

 

شنبه دهم آبان ۱۳۹۳
گدائی رامسس در پاریس ...  
 

 

 

گدائی رامسس در پاریس ! 

شنبه سوم آبان ۱۳۹۳
محرّم در قوچکندی ...  

السلام علیک یا اباعبدالله

 

محرّم در قوچکندی 

 

  آن روزها(سال های 50 تا 53 ) ماه محرم مصادف با فصول سرد وبرفی سال بود . یادم هست که شبهای دهه اول محرم به اتفاق خانواده با یک فانوس سوسوکنان ازروی برف ها ویخ هارد می شدیم وبه مسجد می رفتیم .عزاداران با چای داغ پذیرائی می شدند.سماور بزرگی درکنار درب ورودی مسجدبرای این کاردرنظر گرفته شده بود.وقتی ازدرب مسجد وارد می شدی درروبرو منبر قرار داشت و خدا بیامرز میرزا حسین رحیمی که روحانی بودو ازروستای بولگان می آمد برروی آن می رفت و ذکر مصیبت می گفت . درسمت چپ مسجد بزرگان ده می نشستند ودرقسمت راست به طرف پائین بچه های روستا قرار می گرفتند.پدرم برای حفظ آرامش مجلس مواظب بچه ها بود تا شلوغ نکنند.درمسجد دو عدد بخاری هیزمی بود که درطرفین مسجد قرارداشت. برای روشنائی بهتر مسجد دوعدد زنبوری وجود داشت که ازسقف آویزان بودند یکی ازاین زنبوری ها مال خدا بیامرز کربلائی شمس ا... بود.زنبوری ها ده ها برابر فانوس نورتولید می کردند ودرروستا به جزء یکی دو خانواده کسی زنبوری نداشت.وبقیه ازچراغ های نفتی معمولی یا گردسوزاستفاده می کردند.

پسرخاله بزرگ من (کیکاووس)و حاج محسن شریفی مداحی می کردند وزنجیر زنان زنجیر می زدند.

درروز عاشورا خدا بیامرز حاج قدرت اسب سفیدش را بزک می کرد ودسته عزاداران درروستا می چرخید و جلو منزل خانواده هائی که درآن سال داغدار شده بودند مکث می کرد وبرای همدردی با آنها به عزاداری می پرداخت.

بند های هیجده ونوزده منظومه قوچکندیه سلام را دررابطه با ایام سوگواری ماه محرم درقوچکندی سروده ام:

رحمتدیه ميرزحسين بولگاننان گلردي 18

منبره چيخيب ياخچي مرثيه لردييردي

شيخ رحمتده اوجادان شاخسي گدردي

منيم خال اوغلوم اوخوردي گوزل سينه زاني

عميسيده اروشتوخدا ورردي ، آغشام ازاني

*****

عاشوراگوني حاجي قدرت آتين بزردي 19

دسته چيخيب حوضورري اولري گزردي

ير گو قان آغليب گوزلرين ياشي سوزردي

زنجيرچيلر اوزون قره كونه گييرديلر

زنجير وريب حسين حسين ديرديلر


یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳
ماجراي مدرسه رفتن من ...  

ماجراي مدرسه رفتن من

اوائل پائيز سال1353 بود.احتمالاً سال تحصيلي باتاخيرشروع شده بود.يك روزنسبتاً سردي بود. با اينكه من متولد نيمه دوم سال بودم ولي راهي مدرسه شده بودم و به اتفاق همكلاسي ها درحياط مدرسه روستا صف كشيده بوديم . معلم مدرسه ازسپاه دانش آن زمان بود ولباس نظامي به تن داشت.مثل بيد مي لرزيدم وازمعلم خيلي مي ترسيدم.درس خواندن را بي نهايت دوست داشتم ولي ازمعلم به دلائل زيرخيلي مي ترسيدم :

اولاًاويك نظامي بودوتا آنروز من نظامی ندیده بودم وثانياً به دليل فارس زبان بودن وعدم آشنائي او به زبان تركي وثالثاً او يك غريبه بود ودرمحيط كوچك روستا آن روزها آدم سال به سال فرد غريبه اي را نمي ديد. به دليل همين ارتباطات كم معمولاً قيافه افرادغريبه براي بچه ها ترسناك می نمود.

چند روزي ازشروع سال تحصيلي گذشت وهمانطور كه فكرمي كردم معلم ما متاسفانه بداخلاق ازآب درآمد اواكثر بچه هاي كلاس را به بي رحمانه ترين شكل تنبيه مي كرد وهمين عمل باعث شد تا ترس من ازاو چندين برابرشود.ولي دراين ميان ما (من وبرادر بزرگترم)يك شانس بزرگ آورده بوديم وآن هم اين بود كه پدرما فارسي را خوب مي دانست ودرروستا هيچكس فارسي حرف زدن بلد نبود به همين خاطر معلم فقط با پدرما مي توانست ارتباط برقرار كندو به همین خاطر یعنی به خاطر پدرمان هواي مارادشت ومارا تنبيه نمي كردالبته ماهم بچه هاي خوب وآرامي بوديم.يك نمونه ازتنبيهات اين معلم بي رحم اين بود كه يك روز با يك چوب دستي تقريباً به قطر چهارسانتيمترآنقدريك دانش آموزكلاس چهارمي را زد كه بالاخره چوب دستي شكست وايشان ازكتك زدن دست كشيد.

تنبيهات بيش ازحد بچه ها كاردست معلم دادوخوشبختانه درپي اعتراضات گسترده اهالي روستا بعدازچندماه معلم سپاه دانشي رابا يك معلم ديگر عوض نمودند.

معلم جديد يك خانم بود (فاطمه خانم) هرچقدرمعلم قبلي بدبود او خوب ومهربان بود ازهمه مهمترترك زبان بودواهل مراغه بود وبه راحتي با بچه هاارتباط برقرار مي كرد .

بند ششم ازمنظومه قوچکندیه سلام درهمین ارتباط است:

موديريميزعسگرپالتاري گييردي     

اوشاقلاري وريب ازيب،يامان دييردي

حقي ناحق اديب ،تغذيه دن ييردي

بيريشيب ، اشييه آتتيلاربيلسين كتيلر

بير مهربان خانيم مودير، يرينه گتيلر

ترجمه شعر به فارسی:

معلم ما لباس نظامی می پوشید

بچه ها را می زد وبه آنها بد وبیراه می گفت

حق ونا حق می کرد واز تغذیه بچه ها می خورد

اهالی روستا متحد شدند واورا از روستا اخراج کردند

وبه جای او یک خانم معلم مهربان را آوردند

جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳
ادای احترام به شهدا ...  

ادای احترام به شهدا

۲-۷-۹۳

 

 

 

جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳
تولدپریا ...  

تولدپریای من

93-6-26

 

پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳
عروسی افشین ...  

 

 

 

 عروسی آقا افشین

 

۲۳-۶-۱۳۹۳

 

پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳
بوی ماه مهر ...  

بازآمد بوی ماه مهر

تصاویر خاطره انگیز دبستان:

جمعه نهم خرداد ۱۳۹۳
گرگ درقوچکندی ٣ ...  
 

جناوار  ٣

 

   درشبهائی که گرگ و یا روباه به روستا می آمد معمولاً سگها ساعت ها پارس می کردند ودرواقع پارس های طولانی مدت سگها حکایت از حمله گرگها ویا روباه ها به روستا داشت .سگها معمولاً از جلو خانه صاحبشان تکان نمی خوردند وتا صبح و بلکه 24 ساعته آنجا بودند . ولی اگر سگ دیگری پارس می کرد به آن جواب می دادند.وبر اثرتجربه ، روستائیان می دانستند که پارس های بیش ازحد سگها نشان ازحضور گرگها و یا روباه ها درروستاداردودر آن شب مراقبت بیشتری از طویله ها و خانه طیورهایشان (نین)می کردند.

     یکی از شبهای مهتابی بهار سال 53 و یا 54 بود سگهای روستا آن شب زیادپارس می کردند و پدرم خانه نبود فکر می کنم شب ازنیمه گذشته بود . من نیاز به دست به آب پیدا کردم خدا بیامرز مادرم را بیدار کردم و با هم به حیاط خانه رفتیم و در گوشه ای از حیاط من نشستم و مادرم کنارم ایستاد درهمان حالی که من نشسته بودم ناگهان دیدم که حیوانی بزرگ جثه از دیوار حیاط همسایه بغلی ما (مشهدی محمد محمدزاده) که کوتاه بود پائین آمد و وارد حیاط خانه ما شد من سگهای روستا را می شناختم اون ازسگهای روستا نبود و این بود که خیلی ترسیدم ولی نه از من صدائی درآمد و نه از ماردم . نفس هایمان درسینه حبس شده بود. حیوان خیلی آرام و قدم زنان ازجلوی من و مادرم رد شد و ازدیوار آنطرف حیاط خانه مان بالارفت و از حیاط خارج شد. درهمین موقع که کار من هم تمام شده بود مادرم  دست مرا سریع گرفت و شتابان به داخل خانه برد و بعد به من گفت گرگ رادیدی گفتم آری گفت خدا خیلی به مارحم کرد که اون به ما حمله نکرد . جثه بزرگ آن گرگ و دم بلندش که آرام از جلوی ما (حدود دومتری) رد شد هنوزم درخاطرم مانده است.