ای که ازوبلگ مامی گذری *** کرم نماو بگذار اندک نظری ***بازدید کننده محترم ازاینکه وبلاگ *قوچکندی*رابرای دیدن انتخاب کرده ای متشکرم ضمن عرض خوش آمدگوئی به شما امیدوارم اوقات خوشی را دروبلاگ قوچکندی سپری کنید قوچکندی

یاشار ××× قوچکندیدن ××× یازار (خاطرات دوران کودکی)

 
گرگ درقوچکندی ٣
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 جمعه نهم خرداد 1393
زمان :
 18:45


 

جناوار  ٣

 

   درشبهائی که گرگ و یا روباه به روستا می آمد معمولاً سگها ساعت ها پارس می کردند ودرواقع پارس های طولانی مدت سگها حکایت از حمله گرگها ویا روباه ها به روستا داشت .سگها معمولاً از جلو خانه صاحبشان تکان نمی خوردند وتا صبح و بلکه 24 ساعته آنجا بودند . ولی اگر سگ دیگری پارس می کرد به آن جواب می دادند.وبر اثرتجربه ، روستائیان می دانستند که پارس های بیش ازحد سگها نشان ازحضور گرگها و یا روباه ها درروستاداردودر آن شب مراقبت بیشتری از طویله ها و خانه طیورهایشان (نین)می کردند.

     یکی از شبهای مهتابی بهار سال 53 و یا 54 بود سگهای روستا آن شب زیادپارس می کردند و پدرم خانه نبود فکر می کنم شب ازنیمه گذشته بود . من نیاز به دست به آب پیدا کردم خدا بیامرز مادرم را بیدار کردم و با هم به حیاط خانه رفتیم و در گوشه ای از حیاط من نشستم و مادرم کنارم ایستاد درهمان حالی که من نشسته بودم ناگهان دیدم که حیوانی بزرگ جثه از دیوار حیاط همسایه بغلی ما (مشهدی محمد محمدزاده) که کوتاه بود پائین آمد و وارد حیاط خانه ما شد من سگهای روستا را می شناختم اون ازسگهای روستا نبود و این بود که خیلی ترسیدم ولی نه از من صدائی درآمد و نه از ماردم . نفس هایمان درسینه حبس شده بود. حیوان خیلی آرام و قدم زنان ازجلوی من و مادرم رد شد و ازدیوار آنطرف حیاط خانه مان بالارفت و از حیاط خارج شد. درهمین موقع که کار من هم تمام شده بود مادرم  دست مرا سریع گرفت و شتابان به داخل خانه برد و بعد به من گفت گرگ رادیدی گفتم آری گفت خدا خیلی به مارحم کرد که اون به ما حمله نکرد . جثه بزرگ آن گرگ و دم بلندش که آرام از جلوی ما (حدود دومتری) رد شد هنوزم درخاطرم مانده است.




مسافران سرزمین وحی
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393
زمان :
 23:25


 

 حجکم مقبول و سعیکم مشکور

 

  روزیکشنبه ۲۱/۲/۹۳ جهت عرض زیارت قبول به مجلس مسافران سرزمین وحی (آقای حاج عزیزاسدزاده و آقای حاج محمدعبدالهی به اتفاق خانواده محترمه)رفتیم 

 




سیزده 93
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393
زمان :
 18:39


 

سیزده 93

نیاسر

 

 

 




دریاچه مصنوعی
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393
زمان :
 23:31


دریاچه مصنوعی قم

 

۱۲/۲/۱۳۹۳

 




قمرود
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393
زمان :
 23:29


 

قمرود

فروردین ۹۳




گرگ در قوچکندی 2
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوم اردیبهشت 1393
زمان :
 21:7




 جناوار (۲)


     یه روز دم غروب به اتفاق ناصر (محمدزاده) بچه همسایمون که ازمن کوچکتر بودجلوی درخونمون داشتیم بازی می کردیم اون روزا من حدود شش سال وشاید هم کمترداشتم.آفتاب غروب کرده بود وهوا داشت تاریک می شد ناگهان دیدم که حیوونی که خیلی شبیه سگ بود به ما نزدیک میشه وقتی من اونودیدم با خودم گفتم ( این سگ کیه  من اونو تا بحال تودهات ندیدم ) البته تا اون روز من گرگ هم ندیده بودم ونمیدونستم که گرگ چه شکلیه فقط اسم اونو زیادشنیده بودم.حیوون خیلی نزدیک ما شده بود تقریبا سه متری ازمافاصله داشت البته خیلی آروم بودوفقط مارا نگاه می کرد.

توی فکر وخیال اینکه این سگ مال کیه بودم که صدای چند نفررا شنیدم که داد می زدنند گرگ گرگ  ، بگیریدش وچندتا سگ هم همراهی شان می کردند این موقع بود که من تازه فهمیدم این حیوون گرگه. گرگ بی آزار هم وقتی اوضاع را خراب دید به سمت کوهها پا به فرار گذاشت ومردم وسگها هم به دنبالش .

گرگ فرار کرده بود وسگها نتوانسته بودند اونو بگیرند.بعدازاینکه فهمیدم اون حیوون گرگ بود تازه ترس من شروع شد و از اینکه گرگ به ما آسیب نرسانده بودخانواده هامون خدا را شکرمی کردند .




گرگ در قوچکندی 1
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوم اردیبهشت 1393
زمان :
 20:57




                                                                      جناوار

 

 دراکوسیستم طبیعی قوچکندی حیوانات وحشی مثل ﮔرﮒ و روباه وجود داشتند و معمولاً زیاد دیده می شدند. ﮔرﮒ که به زبان آذری به اون جناوار می گفتند برخی اوقات درصحرا به گله ها وشب هنگام به طویله های روستا حمله ور می شد. با اینکه اون زمان من کوچک بودم ولی چندتا خاطره از ﮔرﮒ به یاددارم:


   خاطره اول :

 

یک روزساعت تقریبا  4 الی 5 بعداز ظهربا بچه های روستا کنارجوی نشسته بودیم که توجهمان به نزدیک شدن دو قلاده ﮔرﮒ به روستا جلب شد تا اون روز گرگ ندیده بودم .گرگها با احتیاط کامل به طرف دوتا بره که متعلق به خدا بیامرز حاج صادق بودند ودر حاشیه روستا درحال چریدن بودند می رفتند. گرگها کمی مکث می کردند وبه ما که درفاصله تقریباً دویست متری آنها بودیم نگاه می کردند وقتی می دیدند که ما واکنشی ازخودمان نشان نمی دهیم دوباره به راه خودادامه می دادند وخودرا به بره ها نزدیکتر می کردند.بره ها هم عین خیالشان نبودومشغول چرا بودند.چندتا از بچه ها گفتند بیائید سروصدا کنیم تا گرگها فرار کنند ولی یکی دوتا از بچه های شیطون گفتند نه بگذارید ببینیم گرگها می خواهند چکار کنند.گرگها نزدیک ونزدیکتر شدند تا خودشون را به بره هارساندند .وخیلی آروم یکی ازآنهارا گرفتند وبا خودشان بردند.یکی ازگرگها گلوی بره ودیگری دم اورا گرفت وخیلی راحت بره را به سمت بلگان (روستای مجاور)بردند.این زمان بود که  دویدیم به طرف خانه حاج صادق ودیدیم که حاج صادق به اتفاق چندتا ازروستائیان من جمله مشهدی مستجاب درجلو خانه اش نشسته است ماجرا را تعریف کردیم مردان دوان دوان به طرف گرگها به راه افتادند ما هم با آنها می دویدیم چندتا ازسگهای روستا هم با ما بودند وجلوترازما می دویدند وبا هیا هوئی که به راه افتاده بود گرگها نتوانسته بودندبره نگون بخت را با خودشان ببرند و اونو خفه کرده وانداخته بودند وفرارکرده بودند وقتی ما به بره رسیدیم متاسفانه اون تلف شده بود.

حاج صادق خدابیامرز ازاین قضیه مدتها ناراحت بود.




بازیهای کودکانه
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوم اردیبهشت 1393
زمان :
 20:48


 

بازیهای کودکانه

 

     درقوچکندی تنوع بازیهای کودکان ونوجوانان ذکور خیلی زیادبودازآن جمله می توان از آشیق بازی (قاپ بازی)، چلینگ آغاج (الک دولک ) ، قایم باشک بازی ، گجمه داش (یه قل دوقل ) کمربند بازی و بازی های فصلی مثل ماهیگیری ، برف بازی وسرخوردن ازکوه و تپه و گرفتن گنجشک درهوای برفی (جله گورماق) نام برد. البته گجمه داش یه بازی دخترانه بود ولی پسرها هم آن را بازی می کردند.

چیلنگ آغاج خیلی شبیه بازی الک دولک فارس ها بود ولی فرق هائی هم داشت . مثلاً درچیلنگ آغاج الک را روی هوا می زدند نه زمین . هم چنین درچیلنگ آغاج حریف تا چاله یک نفسه زو می کشید و می دوید واگر نفس می گرفت بازی را باخته بود.

    الحق که من وهمسن وسالان من دوران کودکی ونوجوانی خوبی داشتیم انواع واقسام بازی های محلی و شهری (تیله بازی ، هفت سنگ ، بادبادک بازی ، دوچرخه سواری ، موتور سواری ، شنا ، فوتبال ، پینگ پونگ و....) را انجام می دادیم و واقعاً خوش می گذراندیم. یادش بخیر

درعوض نسل امروزفقط وفقط رایانه!!!!!!! جای بسی تاسف است .

 

بند های 12 و13 منظومه قوچکندیه سلام درارتباط با بازی های آن زمان سروده ام:

 

 

    چيلينگ آغاج اوينيندا چيليه آتالار       12

 

چيله چيله ديب چيليه آغاج وراللار

 

زوچكني يورب  مرريه جاق گوالار

 

اوشاخلار اويناماخدان دويمازدارهله هله

 

آيري اويني باشديب دييلرلي گله ها، لي گله

-

-

-

 

    تاپ باجا دييب ، گئي شي اليمه آلارديم  13  

 

قوش تا پيلسيدي گئي شينن چالارديم

 

هاميني ورسيديم اوستاليخدا قالارديم

 

دييرديم بيرقوشوم واربي خارتانا ،لي گله ها لي گله

 

ديمديي واربي خارتانا ، لي گله ها لي گله.....

 





ماجراي قاپ بازي
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوازدهم فروردین 1393
زمان :
 17:8


ماجراي قاپ بازي

 

   فصل زمستان نزديك بود. نمي دانم شايد هم شروع شده بود. بين اخراج معلم بداخلاق و معلم جديد فاصله زماني چند هفته اي افتاد. ودراين فاصله مدرسه تعطيل بودو بچه ها صبح تا شب مشغول بازي مي شدند. معروفترين بازي كه دراين ايام تعطيل انجام مي دادند آشيق بازي (قاپ بازي)بود.يك روز در ميدان جلو مسجد بچه ها مشغول آشيق بازي بودند كه خبررسيد خانم معلم دارد مي آيد .منزل كدخداي ده درحاشيه ميدان مسجدودرمحل بازي بچه ها بود.بعد ازمدتي ماشين جيپي جلودرخانه كدخدا نگه داشت وخانم جواني كه چادررنگي به سرداشت ازآن پياده شد .اين خانم همان فاطمه خانم معلم جديد بود .اوبعد ازاينكه ازماشين پياده شديك نگاه معني داري به بچه هاي درحال بازي كرد .همانروزگفته شد كه مدرسه ازفردا بازمي شود وهمه بچه ها (تا كلاس چهارم )بايستي به مدرسه بيايند.

فرداي آنروز همه بچه ها درتنها كلاس مدرسه حاضر شدند. چند نفر كلاس اولي ،چند نفركلاس دومي ويكي دونفركلاس سومي ويك نفرهم كلاس چهارمي . (درروستا یک دانش آموز به نام بهرام كلاس پنجم بود که به مدرسه روستاهای اطراف ميرفت).

    اولين اقدامي كه خانم معلم انجام داداين بودكه گفت: بچه ها چونكه هوا سرداست وبراي آنكه گرم شويد، بايستيد ودرجا بدويد ودستانتان را به هم بماليدتا گرم شويد.من وقتي اين موضوع راشنيدم خيلي تعجب كردم با خودم گفتم مگربا سايش دستها به هم آدم گرم مي شود ؟ پس ازانجام اين ورزش همه بهت زده ديديم كه چگونه بدن و دستهايمان گرم شد.

    اقدام بعدي كه خانم معلم انجام داديك فراخوان بود به همه بچه ها فراخوان دادكه فردا هركي هرچندتا آشيق (قاپ)داردبايستي به مدرسه بياورد وتحويل خانم معلم بدهد واگركسي اين كارراانجام ندهد معلم به حسابش خواهد رسيد.

    فرداي آن روز بچه ها آشيق هاي رنگ ووارنگ خودرابه مدرسه آوردند وتحويل خانم معلم دادند. خانم معلم هم آنهارادروسط حياط مدرسه روي هم ريخت وتلي ازآشيق درست كرد منظره جالبي بود شايدتعداد انها بيش ازهزارتا بود. وبعد كمي نفت روي آنهاريخت و آنهارا آتش زد وتبديل به خاكستركرد.درآن زمان من معني آن نگاه معني دارروزقبل خانم معلم را فهميدم.

    تقريباًهمه بچه هاصادقانه همه آشيق هاي خودشان را آورده بودند.بعدها متوجه شديم كه يكي دونفرازبچه ها همه آشيق هايشان را نياورده بودندودرواقع كلك زده بودند.ومن آن موقع پيش خودم به آنها احسن گفتم وازاينكه ساده لوحانه همه آشيق هايم را تحويل داده بودم خودم را سرزنش كردم.



 

بند هفتم از منظومه قوچکندیه سلام را درهمین خصوص سروده ام:

 

 

         آشيق اوينييرديق اوشاقلارينان ، تنگده    7        

 

فاطمه خانيم گلدي گوردي بيزي ، سرزده

 

صاباحيناقوردي محكمني كلاس درسي ده

 

آشيقلاري ييغدي ، كده آشيق قالمادي

 

اوتيب هاميسين،سوزي حساباسالمادي

 





آپاردی سللرسارانی
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوازدهم فروردین 1393
زمان :
 15:33


  شعر معروف آذری :          آپاردی سللرسارانی


آرپا چايي آشدي داشدي

سئل ساراني گوتی قاشدي

هر گؤره‌نين گؤزو ياشدي

آپاردي سئللر ساراني
 
بير اوجابویلی بالاني

**
گئدين دئيين خان چوبانا

گلمه‌سين بوايل موغانا
 
گلسه باتارناحق قانا

آپاردي سئللر ساراني
 
بير آلاگوزلی بالاني

**
آرپا چايي درين اولماز

آخار سويو سرين اولماز

سارا کيمي گلين اولماز

آپاردي سئللر ساراني
 
بير آلا گؤزلی بالاني

**
آرپا چايي آشدي داشدي

سئل ساراني قاپدی قاشدي

آتاسی دالیجاق قاشدی

آناسی بوخجاسین آشدی

آپاردي سئللر ساراني
 
بير اوجابویلی بالاني

**
قالي گتير اوتاق دوشه

سارا يئري قالدي بوشا

چوبان الين چيخدي باشا

آپاردي سئللر ساراني
 
بير آلا گؤزلی بالاني

**

آرپا چايي آشدي داشدي

سئل ساراني گوتی قاشدي

آلاگوزلی قلم قاشلی

آپاردي سئللر ساراني
 
بير اوجابویلی بالاني





چهارشنبه سوری
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوازدهم فروردین 1393
زمان :
 15:28


 چهارشنبه سوري در قوچکندی

 

  عصرروزسه شنبه آخرسال به اتفاق بزرگتر ها هيزم جمع مي كرديم وآن راآتش زده وآتش نسبتاً بزرگي درست مي كرديم وبزرگترهاازروي آن مي پريدند. به دليل بزرگي آتش معمولاً بچه ها نمي توانستند ازروي آن بپرندولذابراي آنها آتش هاي كوچكتري روشن مي كردند. دركنارآتش يك جارو كهنه كه ديگرآنرا لازم نداشتند مي گذاشتند تا قسمت پهناي آن آرام آرام بسوزد وبه دسته اش برسدآخرآتش بازي معمولاً فرد جواني كه نسبت به بقيه زورش زياد بود اين جاروراكه كاملاً برافروخته بود برمي داشت وبا نهايت قدرت پرت مي كرد .گلوله برافروخته وقرمزرنگ دل شب را مي شكافت وجلو مي رفت اين عمل معمولاً پايان آتش بازي را اعلام مي كرد. درخانواده ما عموي كوچكم ( تراب عمو ) اين كاررا انجام مي داد.

درچهارشنبه آخرسال زن ها شيربرنج مي پختندوآن را بين همسايه تقسيم مي كردند.

شعر زيررا درهمين رابطه سروده ام اميدوارم كه بپسنديد:

 

    آخيرچرشنبه آغشامينين گوني باتاندا     5

 

قالاميش اودونون اوتي ، قيزيشيب ياناندا

 

اوت اوستوننن خيردايكه، اوزون آتاندا

 

يانيق سوبورگه كوتيين، تولازدالارگولره

 

سوتداش پيشريب چوخون پايلالاراولره







ماجراي زنبورهاي حاج صادق
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 جمعه یکم فروردین 1393
زمان :
 13:7


       ماجراي زنبورهاي حاج صادق

 

   خانه تنهاخاله من درمركز ده ودرحاشيه ميدان جلومسجدبود من با بچه هاي خاله ام مخصوصاً علي وعادل خيلي جوربودم. وغالب روز ها مخصوصاًدرتابستان به خانه آنها مي رفتم وبا آنها بازي مي كردم البته آنهانيز به خانه ما مي آمدندولي من بيشترمي رفتم.براي رفتن به خانه خالا سه راه وجود داشت :

راه اول 

راه سمت راست خانه مابودكه نسبتآًدوربود واين راه ازجلوي خانه مرحوم حاج بيوك آقامي گذشت ايشان يك سگي داشت كه غالب اوقات جلودرخانه مي خوابيدومن از آن سگ خيلي مي ترسيدم وبه همين دليل ازاين راه رفت وآمدنمي كردم .

راه دوم 

 راه مستقيم وميانبري بود كه ازجنب خانه مرحوم حاج صادق مي گذشت ،اين مسيرخيلي كوتاه بود و من غالب اوقات ازاين راه استفاده مي كردم .

راه سوم

راه سومي هم وجودداشت كه سمت چپ خانه ما بود و ازنزديكي خانه گلچهره خانم ردمي شد (من ازگلچهره خانم خبرندارم اگرزنده است خدا عمرش را زياد كند واگردرقيدحيات نيست خداوندروحش راقرين رحمت نمايد) اين راه درواقع دورترين راه بود. من خيلي كم و درمواقع خاص ازاين راه استفاده مي كردم .

      دربعضي ازروزهاي تابستان زنبورهاي حاج صادق پوه ره مي دادند (پوه ره يك عمل فيزيولوژيكي دردوره زندگي زنبورهاي عسل است كه به موجب اين عمل همه زنبورهابه جزء ملكه، ازكندو بيرون مي زنندودراطراف كندوشروع به پروازمي نمايد وصداي مخصوص خودشان را درمي آورند )ازآنجا كه كندوهاي زنبورهاي مرحوم حاج  صادق دركنارگذرگاه بودلذا زنبورها با پروازخودشان اين گذرگاه را كه تقريباً سه مترعرض داشت مي بستندومن ازترس نيش زنبورهانمي توانستم ازاين مسير رفت وآمدكنم وراه سمت راست هم به دليل وجودسگ بسته بود، لذا مجبورمي شدم از دورترين مسير به خانه خاله رفت وآمدكنم.

شعرزيررادراين رايطه سروده ام:

 

 

      ياي گونلري خالام گوله گدنده     3

 

حاج صادقين آري سي، پوه ره ورنده

 

گنشیمیزین ايتي بي يان يولي كسنده

 

گولچوره طرفينٌن گديب، يولي اوزاخ سالارديم

 

اوشاقلارينان اوينييب، خالادان بلٌه آلارديم




تنورهاي زمستانه
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 پنجشنبه هشتم اسفند 1392
زمان :
 20:50


                                           تنورهاي زمستانه

در خانه های قوچکندی معمولا دوتا تنور وجود داشت یكي داخل خانه وديگري خارج ازخانه ودرايوان. ازتنورداخل خانه درپائيز وزمستان وازتنورايوان در بهاروتابستان استفاده مي كردند.تنورايوان رافقط درمواقعي كه مي خواستند نان بپزند روشن مي كردند.

    تنورداخل خانه را هرروزصبح روشن مي كردند.ته آن چند عدد ياپبا (ياپباازفضولات احشام درست شده ودرآفتاب خشك مي گرديدودرمحل هائي به نام قالاخ براي استفاده درفصل هاي سردسال،انبارمي شد)مي گذاشتندوكمي نفت روي آن ريخته وآنرا روشن مي كردند.آتش داخل تنورزبانه مي كشيدودود ناشي ازآن فضاي داخل خانه را پركرده وازدريچه سقف كه درراستاي تنوربودوبه نام باجا شناخته مي شد  بيرون مي رفت.ازهواکش تنور که کولفه نامیده میشد باد می زدند تا یاپباها بهتربسوزند. شیش و ارسین از لوازم تنور بودند.

پس ازآنكه ياپباها مي سوختند وشعله ودودشان تمام مي شد.روي تنوريك كرسي مي گذاشتند وروي كرسي يك لحاف بزرگي بنام كرسي يورگاني (لحاف كرسي)مي انداختند كه هم روي كرسي وهم زمين چهارطرف آن رامي پوشاند . وروي لحاف كرسي هم يكي دوتا لحاف كوچكترمي انداختند تا گرماي تنور هدرنرود. وبدين صورت گرماي لذت بخشي درزيركرسي بوجود مي آمد.طرف هاي باريك كرسي كه معمولاً يك يا دو تابود(دارطو) به دليل داشتن تكيه گاه (ديوار)طرفدارزيادداشت ومعمولاً بزرگترها درآنجا مي نشستند.

ظرف پخت غذا كه معمولاً سفالي بود (كوپه)رادردرون تنوروروي آتش ياپباها مي گذاشتندوتاظهرغذاآرام آرام مي پخت اين غذا معمولاً آبگوشت بود.چند روز يك بارهم درهمين تنور ،نان مي پختند.

 

 

شعرزير را دررابطه بااين موضوع سروده ام:

  

                قالاخلارا، ياپبالاري قالالار             9

 

قيش گونلري، اوتنديرين سالالار

 

شوربا ينده گوش كوبلاري يالالار

 

شوربانين سوين دوغريب اتين دوللر

 

كورسي طولاريندا ،دارطولاري سوللر






باش چیرتماق
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه پانزدهم بهمن 1392
زمان :
 18:32


باش چیرتماق

 

    درفصول سرد سال بچه های روستا به انواع بیماری های عفونی مبتلا می شدندومتاسفانه بعضی ازآنها که تعدادشان هم کم نبود به دلیل همین بیماریها ازدنیا می رفتند.

یکی ازاین بیماریها به زبان آذری ایناغ بود.ایناغ همان گلودرد چریکی همرا ه با سرفه شدیدوبا صدای بم بود بطوری که صدای بیمار عوض می شد.

وقتی این بیماری گریبان گیر بچه ها ، خصوصا بچه های پنج تا دوازده ساله می شد.سرآنها را تیغ می زدند وبه این عمل درزبان آذری باش چیرتماق می گفتند. سرمن وپسر خاله ام علی را یک بارتیغ زدند وجای آن که حدود پنج یا شش سانتیمتراست هنوز روی سرمان هست. درروستای قوچکندی این عمل را خدابیامرز مشه خانیم انجام می داد.

اول با پشت قاشق نم نمک روی سربیمار می زدتا خون درمحل عمل جمع شود سپس تیغ (اولگوج )خودرا روی موضع می گذاشت وبا پشت همان قاشق روی آن می زد وخون فوواره می زد بالا.

فلسفه انجام این عمل یک چیزی تو مایه های حجامت بود ولی به شیوه سامورائی !!

 

بند چهاردهم منظومه قوچکندیه سلام را درهمین ارتباط سروده ام : 

 

 

                                كندين اوشاقلاري ايناغ اولاندا          14      

 

بوغازقالخيب ، سس باتيب دوشده قالاندا

 

قره اوسكورك رنگي قرالديب ، قاتاندا

 

رحمتيك مشه خانيم چيرتاردي اولارين باشلارين

 

قاندا آخيب گليب ، بوياردي اوزگوزدرين قاشلارين

 




اربعین
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 دوشنبه دوم دی 1392
زمان :
 22:23


اربعین

    سوگواران اربعین حسینی امروزدرقم با الهام گرفتن ازشیعیان عراق مسیر هفت کیلومتری حرم حضرت معصومه سلام الله علیها تا مسجد مقدس جمکران را پیاده پیمودند:

 

 




شب یلدا
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 یکشنبه یکم دی 1392
زمان :
 1:30


 

 یلدا مبارک

 






 
قوچکندی نام یکی ازروستاهای متروکه وفراموش شده شهرستان چاراویماق استان آذربایجان شرقی کشورایران است.اهالی آن بین سال های 1354 تا 1358 (1979-1975 )آن را ترک وبه شهرهای مرکزی ایران مهاجرت نمودند.
 
Translate to English free counters

مرجع کد اهنگ