ای که ازوبلگ مامی گذری *** کرم نماو بگذار اندک نظری ***بازدید کننده محترم ازاینکه وبلاگ *قوچکندی*رابرای دیدن انتخاب کرده ای متشکرم ضمن عرض خوش آمدگوئی به شما امیدوارم اوقات خوشی را دروبلاگ قوچکندی سپری کنید قوچکندی

یاشار ××× قوچکندیدن ××× یازار (خاطرات دوران کودکی)

 
گدائی رامسس در پاریس
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 شنبه دهم آبان 1393
زمان :
 22:1


 

 

 

گدائی رامسس در پاریس ! 




محرّم در قوچکندی
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 شنبه سوم آبان 1393
زمان :
 22:18


السلام علیک یا اباعبدالله

 

محرّم در قوچکندی 

 

  آن روزها(سال های 50 تا 53 ) ماه محرم مصادف با فصول سرد وبرفی سال بود . یادم هست که شبهای دهه اول محرم به اتفاق خانواده با یک فانوس سوسوکنان ازروی برف ها ویخ هارد می شدیم وبه مسجد می رفتیم .عزاداران با چای داغ پذیرائی می شدند.سماور بزرگی درکنار درب ورودی مسجدبرای این کاردرنظر گرفته شده بود.وقتی ازدرب مسجد وارد می شدی درروبرو منبر قرار داشت و خدا بیامرز میرزا حسین رحیمی که روحانی بودو ازروستای بولگان می آمد برروی آن می رفت و ذکر مصیبت می گفت . درسمت چپ مسجد بزرگان ده می نشستند ودرقسمت راست به طرف پائین بچه های روستا قرار می گرفتند.پدرم برای حفظ آرامش مجلس مواظب بچه ها بود تا شلوغ نکنند.درمسجد دو عدد بخاری هیزمی بود که درطرفین مسجد قرارداشت. برای روشنائی بهتر مسجد دوعدد زنبوری وجود داشت که ازسقف آویزان بودند یکی ازاین زنبوری ها مال خدا بیامرز کربلائی شمس ا... بود.زنبوری ها ده ها برابر فانوس نورتولید می کردند ودرروستا به جزء یکی دو خانواده کسی زنبوری نداشت.وبقیه ازچراغ های نفتی معمولی یا گردسوزاستفاده می کردند.

پسرخاله بزرگ من (کیکاووس)و حاج محسن شریفی مداحی می کردند وزنجیر زنان زنجیر می زدند.

درروز عاشورا خدا بیامرز حاج قدرت اسب سفیدش را بزک می کرد ودسته عزاداران درروستا می چرخید و جلو منزل خانواده هائی که درآن سال داغدار شده بودند مکث می کرد وبرای همدردی با آنها به عزاداری می پرداخت.

بند های هیجده ونوزده منظومه قوچکندیه سلام را دررابطه با ایام سوگواری ماه محرم درقوچکندی سروده ام:

رحمتدیه ميرزحسين بولگاننان گلردي 18

منبره چيخيب ياخچي مرثيه لردييردي

شيخ رحمتده اوجادان شاخسي گدردي

منيم خال اوغلوم اوخوردي گوزل سينه زاني

عميسيده اروشتوخدا ورردي ، آغشام ازاني

*****

عاشوراگوني حاجي قدرت آتين بزردي 19

دسته چيخيب حوضورري اولري گزردي

ير گو قان آغليب گوزلرين ياشي سوزردي

زنجيرچيلر اوزون قره كونه گييرديلر

زنجير وريب حسين حسين ديرديلر





ماجراي مدرسه رفتن من
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 یکشنبه ششم مهر 1393
زمان :
 20:21


ماجراي مدرسه رفتن من

اوائل پائيز سال1353 بود.احتمالاً سال تحصيلي باتاخيرشروع شده بود.يك روزنسبتاً سردي بود. با اينكه من متولد نيمه دوم سال بودم ولي راهي مدرسه شده بودم و به اتفاق همكلاسي ها درحياط مدرسه روستا صف كشيده بوديم . معلم مدرسه ازسپاه دانش آن زمان بود ولباس نظامي به تن داشت.مثل بيد مي لرزيدم وازمعلم خيلي مي ترسيدم.درس خواندن را بي نهايت دوست داشتم ولي ازمعلم به دلائل زيرخيلي مي ترسيدم :

اولاًاويك نظامي بودوتا آنروز من نظامی ندیده بودم وثانياً به دليل فارس زبان بودن وعدم آشنائي او به زبان تركي وثالثاً او يك غريبه بود ودرمحيط كوچك روستا آن روزها آدم سال به سال فرد غريبه اي را نمي ديد. به دليل همين ارتباطات كم معمولاً قيافه افرادغريبه براي بچه ها ترسناك می نمود.

چند روزي ازشروع سال تحصيلي گذشت وهمانطور كه فكرمي كردم معلم ما متاسفانه بداخلاق ازآب درآمد اواكثر بچه هاي كلاس را به بي رحمانه ترين شكل تنبيه مي كرد وهمين عمل باعث شد تا ترس من ازاو چندين برابرشود.ولي دراين ميان ما (من وبرادر بزرگترم)يك شانس بزرگ آورده بوديم وآن هم اين بود كه پدرما فارسي را خوب مي دانست ودرروستا هيچكس فارسي حرف زدن بلد نبود به همين خاطر معلم فقط با پدرما مي توانست ارتباط برقرار كندو به همین خاطر یعنی به خاطر پدرمان هواي مارادشت ومارا تنبيه نمي كردالبته ماهم بچه هاي خوب وآرامي بوديم.يك نمونه ازتنبيهات اين معلم بي رحم اين بود كه يك روز با يك چوب دستي تقريباً به قطر چهارسانتيمترآنقدريك دانش آموزكلاس چهارمي را زد كه بالاخره چوب دستي شكست وايشان ازكتك زدن دست كشيد.

تنبيهات بيش ازحد بچه ها كاردست معلم دادوخوشبختانه درپي اعتراضات گسترده اهالي روستا بعدازچندماه معلم سپاه دانشي رابا يك معلم ديگر عوض نمودند.

معلم جديد يك خانم بود (فاطمه خانم) هرچقدرمعلم قبلي بدبود او خوب ومهربان بود ازهمه مهمترترك زبان بودواهل مراغه بود وبه راحتي با بچه هاارتباط برقرار مي كرد .

بند ششم ازمنظومه قوچکندیه سلام درهمین ارتباط است:

موديريميزعسگرپالتاري گييردي     

اوشاقلاري وريب ازيب،يامان دييردي

حقي ناحق اديب ،تغذيه دن ييردي

بيريشيب ، اشييه آتتيلاربيلسين كتيلر

بير مهربان خانيم مودير، يرينه گتيلر

ترجمه شعر به فارسی:

معلم ما لباس نظامی می پوشید

بچه ها را می زد وبه آنها بد وبیراه می گفت

حق ونا حق می کرد واز تغذیه بچه ها می خورد

اهالی روستا متحد شدند واورا از روستا اخراج کردند

وبه جای او یک خانم معلم مهربان را آوردند




ادای احترام به شهدا
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 جمعه چهارم مهر 1393
زمان :
 0:57


ادای احترام به شهدا

۲-۷-۹۳

 




تولدپریا
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 جمعه چهارم مهر 1393
زمان :
 0:52


تولدپریای من

۲۶-۶-۹۳

 




عروسی افشین
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 پنجشنبه سوم مهر 1393
زمان :
 23:13


 

 عروسی آقا افشین

 

۲۳-۶-۱۳۹۳

 




بوی ماه مهر
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 پنجشنبه سوم مهر 1393
زمان :
 23:4


بازآمد بوی ماه مهر

تصاویر خاطره انگیز دبستان:




گرگ درقوچکندی ٣
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 جمعه نهم خرداد 1393
زمان :
 18:45


 

جناوار  ٣

 

   درشبهائی که گرگ و یا روباه به روستا می آمد معمولاً سگها ساعت ها پارس می کردند ودرواقع پارس های طولانی مدت سگها حکایت از حمله گرگها ویا روباه ها به روستا داشت .سگها معمولاً از جلو خانه صاحبشان تکان نمی خوردند وتا صبح و بلکه 24 ساعته آنجا بودند . ولی اگر سگ دیگری پارس می کرد به آن جواب می دادند.وبر اثرتجربه ، روستائیان می دانستند که پارس های بیش ازحد سگها نشان ازحضور گرگها و یا روباه ها درروستاداردودر آن شب مراقبت بیشتری از طویله ها و خانه طیورهایشان (نین)می کردند.

     یکی از شبهای مهتابی بهار سال 53 و یا 54 بود سگهای روستا آن شب زیادپارس می کردند و پدرم خانه نبود فکر می کنم شب ازنیمه گذشته بود . من نیاز به دست به آب پیدا کردم خدا بیامرز مادرم را بیدار کردم و با هم به حیاط خانه رفتیم و در گوشه ای از حیاط من نشستم و مادرم کنارم ایستاد درهمان حالی که من نشسته بودم ناگهان دیدم که حیوانی بزرگ جثه از دیوار حیاط همسایه بغلی ما (مشهدی محمد محمدزاده) که کوتاه بود پائین آمد و وارد حیاط خانه ما شد من سگهای روستا را می شناختم اون ازسگهای روستا نبود و این بود که خیلی ترسیدم ولی نه از من صدائی درآمد و نه از ماردم . نفس هایمان درسینه حبس شده بود. حیوان خیلی آرام و قدم زنان ازجلوی من و مادرم رد شد و ازدیوار آنطرف حیاط خانه مان بالارفت و از حیاط خارج شد. درهمین موقع که کار من هم تمام شده بود مادرم  دست مرا سریع گرفت و شتابان به داخل خانه برد و بعد به من گفت گرگ رادیدی گفتم آری گفت خدا خیلی به مارحم کرد که اون به ما حمله نکرد . جثه بزرگ آن گرگ و دم بلندش که آرام از جلوی ما (حدود دومتری) رد شد هنوزم درخاطرم مانده است.




مسافران سرزمین وحی
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393
زمان :
 23:25


 

 حجکم مقبول و سعیکم مشکور

 

  روزیکشنبه ۲۱/۲/۹۳ جهت عرض زیارت قبول به مجلس مسافران سرزمین وحی (آقای حاج عزیزاسدزاده و آقای حاج محمدعبدالهی به اتفاق خانواده محترمه)رفتیم 

 




سیزده 93
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393
زمان :
 18:39


 

سیزده 93

نیاسر

 

 

 




دریاچه مصنوعی
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393
زمان :
 23:31


دریاچه مصنوعی قم

 

۱۲/۲/۱۳۹۳

 




قمرود
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393
زمان :
 23:29


 

قمرود

فروردین ۹۳




گرگ در قوچکندی 2
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوم اردیبهشت 1393
زمان :
 21:7




 جناوار (۲)


     یه روز دم غروب به اتفاق ناصر (محمدزاده) بچه همسایمون که ازمن کوچکتر بودجلوی درخونمون داشتیم بازی می کردیم اون روزا من حدود شش سال وشاید هم کمترداشتم.آفتاب غروب کرده بود وهوا داشت تاریک می شد ناگهان دیدم که حیوونی که خیلی شبیه سگ بود به ما نزدیک میشه وقتی من اونودیدم با خودم گفتم ( این سگ کیه  من اونو تا بحال تودهات ندیدم ) البته تا اون روز من گرگ هم ندیده بودم ونمیدونستم که گرگ چه شکلیه فقط اسم اونو زیادشنیده بودم.حیوون خیلی نزدیک ما شده بود تقریبا سه متری ازمافاصله داشت البته خیلی آروم بودوفقط مارا نگاه می کرد.

توی فکر وخیال اینکه این سگ مال کیه بودم که صدای چند نفررا شنیدم که داد می زدنند گرگ گرگ  ، بگیریدش وچندتا سگ هم همراهی شان می کردند این موقع بود که من تازه فهمیدم این حیوون گرگه. گرگ بی آزار هم وقتی اوضاع را خراب دید به سمت کوهها پا به فرار گذاشت ومردم وسگها هم به دنبالش .

گرگ فرار کرده بود وسگها نتوانسته بودند اونو بگیرند.بعدازاینکه فهمیدم اون حیوون گرگ بود تازه ترس من شروع شد و از اینکه گرگ به ما آسیب نرسانده بودخانواده هامون خدا را شکرمی کردند .




گرگ در قوچکندی 1
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوم اردیبهشت 1393
زمان :
 20:57




                                                                      جناوار

 

 دراکوسیستم طبیعی قوچکندی حیوانات وحشی مثل ﮔرﮒ و روباه وجود داشتند و معمولاً زیاد دیده می شدند. ﮔرﮒ که به زبان آذری به اون جناوار می گفتند برخی اوقات درصحرا به گله ها وشب هنگام به طویله های روستا حمله ور می شد. با اینکه اون زمان من کوچک بودم ولی چندتا خاطره از ﮔرﮒ به یاددارم:


   خاطره اول :

 

یک روزساعت تقریبا  4 الی 5 بعداز ظهربا بچه های روستا کنارجوی نشسته بودیم که توجهمان به نزدیک شدن دو قلاده ﮔرﮒ به روستا جلب شد تا اون روز گرگ ندیده بودم .گرگها با احتیاط کامل به طرف دوتا بره که متعلق به خدا بیامرز حاج صادق بودند ودر حاشیه روستا درحال چریدن بودند می رفتند. گرگها کمی مکث می کردند وبه ما که درفاصله تقریباً دویست متری آنها بودیم نگاه می کردند وقتی می دیدند که ما واکنشی ازخودمان نشان نمی دهیم دوباره به راه خودادامه می دادند وخودرا به بره ها نزدیکتر می کردند.بره ها هم عین خیالشان نبودومشغول چرا بودند.چندتا از بچه ها گفتند بیائید سروصدا کنیم تا گرگها فرار کنند ولی یکی دوتا از بچه های شیطون گفتند نه بگذارید ببینیم گرگها می خواهند چکار کنند.گرگها نزدیک ونزدیکتر شدند تا خودشون را به بره هارساندند .وخیلی آروم یکی ازآنهارا گرفتند وبا خودشان بردند.یکی ازگرگها گلوی بره ودیگری دم اورا گرفت وخیلی راحت بره را به سمت بلگان (روستای مجاور)بردند.این زمان بود که  دویدیم به طرف خانه حاج صادق ودیدیم که حاج صادق به اتفاق چندتا ازروستائیان من جمله مشهدی مستجاب درجلو خانه اش نشسته است ماجرا را تعریف کردیم مردان دوان دوان به طرف گرگها به راه افتادند ما هم با آنها می دویدیم چندتا ازسگهای روستا هم با ما بودند وجلوترازما می دویدند وبا هیا هوئی که به راه افتاده بود گرگها نتوانسته بودندبره نگون بخت را با خودشان ببرند و اونو خفه کرده وانداخته بودند وفرارکرده بودند وقتی ما به بره رسیدیم متاسفانه اون تلف شده بود.

حاج صادق خدابیامرز ازاین قضیه مدتها ناراحت بود.




بازیهای کودکانه
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوم اردیبهشت 1393
زمان :
 20:48


 

بازیهای کودکانه

 

     درقوچکندی تنوع بازیهای کودکان ونوجوانان ذکور خیلی زیادبودازآن جمله می توان از آشیق بازی (قاپ بازی)، چلینگ آغاج (الک دولک ) ، قایم باشک بازی ، گجمه داش (یه قل دوقل ) کمربند بازی و بازی های فصلی مثل ماهیگیری ، برف بازی وسرخوردن ازکوه و تپه و گرفتن گنجشک درهوای برفی (جله گورماق) نام برد. البته گجمه داش یه بازی دخترانه بود ولی پسرها هم آن را بازی می کردند.

چیلنگ آغاج خیلی شبیه بازی الک دولک فارس ها بود ولی فرق هائی هم داشت . مثلاً درچیلنگ آغاج الک را روی هوا می زدند نه زمین . هم چنین درچیلنگ آغاج حریف تا چاله یک نفسه زو می کشید و می دوید واگر نفس می گرفت بازی را باخته بود.

    الحق که من وهمسن وسالان من دوران کودکی ونوجوانی خوبی داشتیم انواع واقسام بازی های محلی و شهری (تیله بازی ، هفت سنگ ، بادبادک بازی ، دوچرخه سواری ، موتور سواری ، شنا ، فوتبال ، پینگ پونگ و....) را انجام می دادیم و واقعاً خوش می گذراندیم. یادش بخیر

درعوض نسل امروزفقط وفقط رایانه!!!!!!! جای بسی تاسف است .

 

بند های 12 و13 منظومه قوچکندیه سلام درارتباط با بازی های آن زمان سروده ام:

 

 

    چيلينگ آغاج اوينيندا چيليه آتالار       12

 

چيله چيله ديب چيليه آغاج وراللار

 

زوچكني يورب  مرريه جاق گوالار

 

اوشاخلار اويناماخدان دويمازدارهله هله

 

آيري اويني باشديب دييلرلي گله ها، لي گله

-

-

-

 

    تاپ باجا دييب ، گئي شي اليمه آلارديم  13  

 

قوش تا پيلسيدي گئي شينن چالارديم

 

هاميني ورسيديم اوستاليخدا قالارديم

 

دييرديم بيرقوشوم واربي خارتانا ،لي گله ها لي گله

 

ديمديي واربي خارتانا ، لي گله ها لي گله.....

 





ماجراي قاپ بازي
نویسنده :
 یاشار
تاریخ :
 سه شنبه دوازدهم فروردین 1393
زمان :
 17:8


ماجراي قاپ بازي

 

   فصل زمستان نزديك بود. نمي دانم شايد هم شروع شده بود. بين اخراج معلم بداخلاق و معلم جديد فاصله زماني چند هفته اي افتاد. ودراين فاصله مدرسه تعطيل بودو بچه ها صبح تا شب مشغول بازي مي شدند. معروفترين بازي كه دراين ايام تعطيل انجام مي دادند آشيق بازي (قاپ بازي)بود.يك روز در ميدان جلو مسجد بچه ها مشغول آشيق بازي بودند كه خبررسيد خانم معلم دارد مي آيد .منزل كدخداي ده درحاشيه ميدان مسجدودرمحل بازي بچه ها بود.بعد ازمدتي ماشين جيپي جلودرخانه كدخدا نگه داشت وخانم جواني كه چادررنگي به سرداشت ازآن پياده شد .اين خانم همان فاطمه خانم معلم جديد بود .اوبعد ازاينكه ازماشين پياده شديك نگاه معني داري به بچه هاي درحال بازي كرد .همانروزگفته شد كه مدرسه ازفردا بازمي شود وهمه بچه ها (تا كلاس چهارم )بايستي به مدرسه بيايند.

فرداي آنروز همه بچه ها درتنها كلاس مدرسه حاضر شدند. چند نفر كلاس اولي ،چند نفركلاس دومي ويكي دونفركلاس سومي ويك نفرهم كلاس چهارمي . (درروستا یک دانش آموز به نام بهرام كلاس پنجم بود که به مدرسه روستاهای اطراف ميرفت).

    اولين اقدامي كه خانم معلم انجام داداين بودكه گفت: بچه ها چونكه هوا سرداست وبراي آنكه گرم شويد، بايستيد ودرجا بدويد ودستانتان را به هم بماليدتا گرم شويد.من وقتي اين موضوع راشنيدم خيلي تعجب كردم با خودم گفتم مگربا سايش دستها به هم آدم گرم مي شود ؟ پس ازانجام اين ورزش همه بهت زده ديديم كه چگونه بدن و دستهايمان گرم شد.

    اقدام بعدي كه خانم معلم انجام داديك فراخوان بود به همه بچه ها فراخوان دادكه فردا هركي هرچندتا آشيق (قاپ)داردبايستي به مدرسه بياورد وتحويل خانم معلم بدهد واگركسي اين كارراانجام ندهد معلم به حسابش خواهد رسيد.

    فرداي آن روز بچه ها آشيق هاي رنگ ووارنگ خودرابه مدرسه آوردند وتحويل خانم معلم دادند. خانم معلم هم آنهارادروسط حياط مدرسه روي هم ريخت وتلي ازآشيق درست كرد منظره جالبي بود شايدتعداد انها بيش ازهزارتا بود. وبعد كمي نفت روي آنهاريخت و آنهارا آتش زد وتبديل به خاكستركرد.درآن زمان من معني آن نگاه معني دارروزقبل خانم معلم را فهميدم.

    تقريباًهمه بچه هاصادقانه همه آشيق هاي خودشان را آورده بودند.بعدها متوجه شديم كه يكي دونفرازبچه ها همه آشيق هايشان را نياورده بودندودرواقع كلك زده بودند.ومن آن موقع پيش خودم به آنها احسن گفتم وازاينكه ساده لوحانه همه آشيق هايم را تحويل داده بودم خودم را سرزنش كردم.



 

بند هفتم از منظومه قوچکندیه سلام را درهمین خصوص سروده ام:

 

 

         آشيق اوينييرديق اوشاقلارينان ، تنگده    7        

 

فاطمه خانيم گلدي گوردي بيزي ، سرزده

 

صاباحيناقوردي محكمني كلاس درسي ده

 

آشيقلاري ييغدي ، كده آشيق قالمادي

 

اوتيب هاميسين،سوزي حساباسالمادي

 







 
قوچکندی نام یکی ازروستاهای متروکه وفراموش شده شهرستان چاراویماق استان آذربایجان شرقی کشورایران است.اهالی آن بین سال های 1354 تا 1358 (1979-1975 )آن را ترک وبه شهرهای مرکزی ایران مهاجرت نمودند.
 
Translate to English free counters

مرجع کد اهنگ