قوچکندی

خاطرات کودکی از قوچکندی و گزارشات تصویری از زمان حال

قوچکندی | آبان ۱۴۰۲

یاشار
قوچکندی خاطرات کودکی از قوچکندی و گزارشات تصویری از زمان حال

سفری به تهران

سفری به تهران در پنجاه سال پیش

مهرماه ۱۳۵۲ شمسی



پنجاه سال پیش در نیمه دوم مهرماه ۱۳۵۲ به اتفاق خانواده و برخی از اعضای خانواده خاله ام من جمله ، خاله و دو تن از پسرخاله هایم به خانه تنها دایی ام در تهران سفر کردیم و حدود یکماهی مهمان خانه دایی بودیم.این سفر اولین سفر من به تهران بود.
یادم هست از روستای قوچکندی سوار بر دو سه الاغ به طرف ایستگاه راه آهن خراسانک حرکت کردیم و در این میان ازکنار نمکزارهای (دوز داغ ) سلطان آباد گذشتیم و به ایستگاه رفتیم آنروزها پدر بزرگ مرحومم درقیدحیات بود و با ما تا ایستگاه آمد و سپس الاغ ها را به روستا برگرداند. ما به اتفاق پدرم با قطار به شهر میانه رفتیم یک شب در شهر میانه در اتاق فوقانی یک گاراژ دربه داغون بیتوته کردیم .

بعد از یک شب اقامت درشهر میانه ، صبح با اتوبوس عازم تهران شدیم.
وقتی به تهران رسیدیم تقریبا همه چیز برای من تازه گی داشت با اینحال چیزهایی که خیلی زیاد جلب توجه می کردند یکی فرودگاه مهرآباد و دیگری بنای میدان شهیاد(میدان آزادی فعلی) بود .

همچنین اتومبیل ها، مجسمه ها و فوواره های آب وسط میدان ها ، نور چراغهای خیابان ها ، مغازه ها و ساختمان ها جلب توجه می کردند.

از دیگر چیزهایی که برای من جالب بود منبع های بزرگ و کوچک آب ، روی دکل های فلزی بودند که در کارخانه های اطراف جاده کرج به تهران زیاد دیده میشدند در عالم کودکی من که شناختی از این منبع ها نداشتم ، فکر می کردم این منبع ها نوعی دیگ هستند که داخلشان برای مردم شهر غذا می پزند!!
داخل فرودگاه مهرآباد از بیرون پیدا بود و هواپیماهای بزرگ و غول پیکر در حال نشستن و برخاستن دیده می شدند.
دیدن این هواپیماها برای من که تا آن روز آنها را از نزدیک ندیده بودم بسیار جالب و لذت بخش بود.


همچنین بنای سفید رنگ وسط میدان بزرگ آزادی که دور تا دور آن را فضای سبز و چمن فرا گرفته بود بسیار زیبا و چشم نواز بود.اطراف میدان تاشعاع زیادی فضای باز بود و خبری از ساختمان وشلوغی های امروزی نبود.

درآن زمان خانه دایی من در محله ایستگاه حسینی در جنوب تهران بود.
بعد از اینکه در منزل دایی مستقر شدیم پدرم که آن روزها در تهران کار میکرد از ما خداحافظی کرد و به محل کار خود رفت البته آخر هفته ها به ما سر می زد.
در خانه دایی به ما بچه ها خیلی خوش می گذشت مخصوصا این که پسر دایی ها هم به جمع ما اضافه شده بودند و جمع مون جمع شده بود.
خط راه آهن از محله ایستگاه حسینی رد می شد یکی از بازی و سرگرمی های ما بچه ها کنار این خط بود به این شکل که یک سکه دو ریالی یا پنج ریالی و یا کلید بلا استفاده روی خط آهن میگذاشتیم و وقتی قطار می آمد و از روی سکه ویا کلید رد میشد آنرا پهن می کرد که برای ما جالب بود البته بعضی وقت ها هم به قطار سنگ می زدیم.
در مدتی که در خانه دایی بودیم یک روز هم یه سری به خانه پسرخاله مادرم که در محله وصفنارد بود زدیم با اتوبوس خط واحد رفتیم . آنروزها که من ۵ ساله بودم یک بار توسط مادر و خاله ام به یک حمام زنانه عمومی رفتیم که برای من خیلی ترسناک بود !
دو سه هفته که گذشت متوجه شدیم که خانواده دایی قصد مهاجرت به شهر قم را دارند این بود که ما هم به اتفاق خانواده دایی عازم شهر قم شدیم یادم هست که اثاث منزل دایی را بار یک خاور زدیم ومن به اتفاق پدر ، برادرم و پسردایی بزرگم جلو خاور کنار راننده خاور نشستیم و به سمت قم حرکت کردیم . وبقیه با اتوبوس به قم رفتند.
از نعلبندان گذشتیم و وارد سرازیری علی آباد شدیم جاده تهران به قم در این سرازیری چشم انداز جالبی داشت ازفراز بلندی های علی آباد تا چشم کار می کرد بیابان لم یزرع و جاده باریک و دراز ،سیاه رنگ ،صاف و بدون پیچ و خم وسط آن بود که برای من بسیار جالب بود و سالها در خاطر من ماند.در آن روزها جاده ها بسیار خلوت بودند و بیشتر این خود جاده بود که دیده می شد و در خاطر می ماند تا ماشین های آن.

دکل های برق فشار قوی با اون فیگورهای خاص و تیرهای برق تنها چیزی بودند که در بیابان های خشک بین تهران تا قم دیده می شدند.

منزل جدید دایی درقم در محله ۱۶ متری که اکنون به محله کیوانفر تغییر نام داده ، واقع شده بود خانه ای نقلی و دو طبقه بود .
قم از نظر شهر سازی اون زیبایی های تهران را نداشت ولی بارگاه منور حضرت معصومه (س) مخصوصا معماری حرم ،لوستر های بزرگ و آینه کاری های داخل حرم بسیار زیبا ، باشکوه ، دیدنی و منحصر به فرد بود و برای من که تا اون روز چنین بنایی ندیده بودم بسیار جذاب و فوق العاده بود چند بار برای زیارت به حرم مشرف شدیم یادم هست مغازه های اطراف حرم سوهان های کوچک به اندازه سکه ۲۰ ریالی را داخل قوطی های کوچک فلزی می فروختند و رنگ سوهان ها قهوه ای بود و اثری از زعفران و مغز پسته
هم نبود.

درآن زمان میدان امام فعلی قم میدان فرح بود و خارج از شهر بود وحدفاصل میدان امام تا سرخیابان ۲۰ متری بهشتی گندم زاربود. و میدان سعیدی را هم میدان آریامهر می گفتند.

یکی دوهفته در قم بودیم که شوهر خاله با پسرخاله بزرگم به قم آمدند و باخانواده خودشون به مشهد رفتند ما هم توسط پدرم از قم به قوچکندی برگشتیم و البته خانواده دایی هم نفسی کشیدند!.

خانه های بجای مانده محله ۱۶ متری قم ازآن زمان


در مسیر برگشت اولین برف های پاییزی در آذربایجان بر زمین نشسته و آن را سفید پوش کرده بود و هوا نیز بسیار سرد شده بود‌.

وقتی به خانه مان رسیدیم من که حسابی دلم برای پدربزرگ و مادربزرگم تنگ شده بود درکنار کرسی لحظه ای از بغل آنها جدا نمی شدم و آنها هم از سفر می پرسیدند و من هم برایشان تعریف و شیرین زبانی می کردم و خدابیامرز پدربزرگم قهقهه می زد و مرا بوسه باران می کرد. روحشان شاد

*

عکس میدان آزادی اقتباس شده است.




تاريخ : سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ | 20:33 | نویسنده : یاشار |

ارشد

پائیز غم بار ۱۴۰۲

ندانم این غم دل کجا بَرَم به که گویم؟

برادرجان

چه ناباورانه !

چه نابهنگام !

و چه زود رفتی ....




تاريخ : جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ | 18:42 | نویسنده : یاشار |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.